۱۳۹۷ دوشنبه ۲۵ تير | Monday 16 July 2018
 
   

 

لطفا جهت ارسال نظر،انتقاد یا پیشنهادات خود درباره مطالب این قسمت روی تصویر فوق کلیک نموده و نظر خود را ارسال نمائید نطرات ارسالی در همان صفحه منتشر خواهد شد

 و سلام... سلامی که پر از بوی ارادت خالصانه است و عطر دل انگیز محبت و دوستی به پیشگاه مدیریت محترم ،سایت الموت من..جناب آقای شیرزاد طاهری لطفا سلامم را پذیرا باشید. سپاسگزارم که باز هم این حقیر را زیر چتر حمایت خود قرار داده اید. ممنون که باز هم ما را لایق همکاری با خود دانسته و با زحمت زیاد در سایت ارزشمند خود ،برای این حقیر صفحه ای اختصاصی ساخته و پرداخته اید. باور بفرمایید؛ دیگر نه زبان برای تشکر قادر به چرخش است.و نه واژگانی در فرهنگ لغت برای تشکر و قدردانی موجود . جانی دارم بی ارزش که برای جواب تمامی مهر و محبتان در طبق اخلاص خواهیم گذاشت؛بلکه گوشه بسیار کوچکی از این همه مهربانی تان را پاسخگو باشد. این حقیر قول خواهد داد که با تمام توانایی و احساساتم ،به ندای شما پاسخ گفته و با افتخار برای پیشبرد اهداف شما و سایت وزین شما با افتخار قلم بزند.البته اگر قلم مان لیاقتش را داشته باشد. از خدایم برای شمای عزیز نیکبختی و سربلندی تان را آرزو دارم. ارادتنمدتان :زیبا حسینی جیرندهی

***********************************************************************************************

الموت من...
دلتنگت که می شوم،بوسه بر عکسهایت می زنم...
بگذار قاصدک،بذر بوسه های مرا دوباره و دوباره در سرزمینت،برویاند...
تا عشق جوانه بزند و عاشقی رشد کند....

 ***********************************************************************

سایت الموت من: اکنون که این همای سعادت با تو بودن را بر شانه های خود احساس می کنم. و این سعادت هم نشینی و هم گام بودن با تو را احساس می کنم. حالا که تو مرا آواز عاشقی داده ای... با قلبی آکنده از مهرو سراسر محبت.. با چشمانی که مژگانش همه از اشک شوق دیدار تو نمناک است... با سری که فقط سودای با تو بودن را دارد... با افتخاری وصف ناشدنی .. بر این برگ از صفحات زیبای زندگی ات را برای تو می نگارم.. که هرگز گمانم برای این همراهی و هم گامی نمی رفت.. چقدر این آرزو را برای خود محال می دانستم. آرزویی فقط در حد یک رویا .. رویایی که با آن زندگی کردم و دیشب رویای با تو بودنم به حقیقت پیوست. با تو خواهم ماند تا انتهای زمانی که برایم مقدر است. با تمام توانایی و احساسم با تو هم آواز خواهم بود و هم گام.. برای پیشبرد اهدافت که همانا،شناساندن فرهنگ،آداب و رسوم ،روستاهای زیبای الموت من ،الموت بزرگ می باشد. و این افتخاری است که بسی جا برای بالیدن دارد.

************************************************************************************

افسونگر
قسمت اول

هر قوم یا ملیتی  دارای یک سری اعتقادات و باورهای هستند که ریشه در فرهنگ آن سرزمین دارد.که پایه های زندگی آن قوم بر اصول آن پایه ریزی می شود.
و گاهی چنان آن باورها در جانشان رسوخ می کند که جدایی از آنها کاری است غیر ممکن..
متاسفانه با پیشرفت تکنولوژی،و سرعت زندگی ماشینی، فرهنگ ها و باورها رنگ باخته اند و در صفحات  معدودی از کتابها در حال خاک خوردن هستند..
و ما هم به واسطه با کلاس بودن و متمدن شدن،چشمان خود را بر روی تمام چیزهایی که ریشه در اصل و نصبمان دارد ،بسته و کورکورانه از فرهنگ های دیگر میمون وار تقلید می کنیم.و طوطی وار بلغور...
در تاریخ نه چندان دور الموت من نیز باورهای بسیار زیبایی بود که همه ریشه در اعتقاداتمان داشت.
چنان معتقد، که زندگی خود را بر آنها استوار می کردند.
با اعتقاد به آن اصول بود که زندگی شان زیبا در جریان بود.
همه ی آنها با زبان بی زبانی ،پندهای روان شناسی داشت.
به این خاطره توجه فرمایید...

.....خورشید با لالایی غروبِ آسمان می رفت که در رختخواب پر از گلهای شقایقش به خواب رود...
و آسمان مغرب الموت من در ماتم خورشیدش،اشک هایی به رنگ گل سرخ می ریخت.
اواخر خرداد بود و نسیمی بس خنک و مفرح از البرز کوه،به پیشواز ما می آمد که بعد از 9 ماه دوری و دلتنگی ،دوباره به موطن اصلی خود،به سرزمین عشق و امید و آفتاب ،الموت بزرگ قدم می گذاشتیم.
تا به روستایمان برسیم شب شده بود.
ابتدا به منزل عمو می رفتیم که در الموت ساکن بودند.
تا قبل آن سال یادم می آید که بعد از ورود و پایان خوش و بش و احوالپرسی،زن عمو برای هر کدام از ما حبه ای قندِ افسون می آورد تا بخوریم.
و می گفت امسال هم از بدشانسی شما افسونگر آمد و مارها را افسون کرد و رفت
آرزوی من این بود که فقط یک بار هم که شده افسونگر را ببینم که چگونه مار را افسون می کند و چه وِردی زیر گوش مار می خواند تا کسی را نیش نزد.
تا اینکه آن سال هنوز روبوسی و سلام و احوالپرسی پایان نیافته بود.دختر عموی سر زبان دار من گفت.
افسونگر هنوز به محل ما نیامده است..
با خوشحالی بلند بلند پرسیدم :
نیامده است؟؟؟
افسونگر امسال به جیرنده نیامده است؟؟؟
خدای من....
ادامه دارد....
✍️زیبا حسینی جیرندهی

افسونگر
قسمت دوم

.......آن شب هر کاری کردم خوابم نبرد.بی صدا از جایم برخاستم.و خود را به بیرون رساندم...
نور ماه چنان زیبا ،ایوان و باغ را روشن کرده بود که گمان می کردی،خورشید کوچکی در نزدیکی زمین در حال طلوع است.
عطر گلهای محمدی غوغایی به راه انداخته بود.
صدای هیاهوی نسیم در شاخ و بال درختان در زیر نور ماه،سایه روشن هایی زیبایی درست می کرد.
باد چنگ در گیسوی درختان انداخته بود و آنها را بی رحمانه به این طرف و آن طرف تاب می داد.
روی نرده ی چوبی ایوان نشستم،درست زیر نور ماه.
جنبده ای در حرکت نبود...
و همه چیز زیر سکوت به خواب رفته بودند.
جز صدای گاه و بیگاه مرغ حق که از دور  عاشقانه سر داده بود...
چقدر این مرغ حزین و دردآلود می خواند..کاش زبانش را می فهمیدم.کاش..
صدای حرکت ظریفی را از روی علفهای باغ شنیدم...
به طرف صدا برگشتم.احساسم به من می گفت ماری از آنجا در حال گذشتن است.
کفشها را پوشیده و قدم در باغ گذاشتم و به دنبال صدا رفتم.
ترسی نداشتم چون افسون قند را خورده بودم.
ناگاه به یاد،افسونگر افتادم.خدا خدا می کردم امسال حتما بیاید و من از نزدیک اعمال و فن افسونگری او را ببینم..
خوب به یاد دارم؛که در باغ زیر نور ماه،ماری سیاه چمبره زده بود و
داشت تو چشم های من می نگریست.
با دیدن مار به جای اینکه من بترسم،او از ترس خزید و زیر چوب های جمع شده در باغ از نگاه من و چشمان ماه، از نظرها  ناپدید شد...
صبح با صدای زنگوله های گوسفندان که با صدای بع بع و مع مع و واق واق سگ گله درهم آمیخته و قشنگ ترین سمفونی صبح و غروب روستا را رقم می زد سراسیمه و آشفته از جایم برخاستم و به کوچه زدم.تا از نزدیک هم گوسفندان را ببینم هم بویی را که از خود برجای می گذاشتند با تمام وجودم ببلعم..
چنان خود در میان آنها انداخته بودم و دست بر سر و رویشان می کشیدم که احساس می کردی اینها عزیزترین کسانم هستند که بعد مدتها دوری،موفق به دیدنشان شده ام.
بعد دور شدن گله،بی سر و صدا باز خود را به مسیر حرکت مار رساندم.
کنار چوب های روی هم جمع شده نشستم.انگار چشمان مار از لابه لای چوب هایی که روی هم جمع بودند،داشتند مرا می نگریستند.نمی دانم در خیال بود یا که من واقعا صدای نفس هایش را می شنیدم...
چند دقیقه ای گذشت،از درون چوب ها صدایی شنیم.
درست در آن لحظه هم صدای مادرم مرا به خود آورد که :زیبا عجله کن دست و صورتت را بشور و بیا لقمه ای در دهانت بگذار تا برویم ببینیم بعد از نه ماه ،چه بر سر خانه و زندگی آمده است...
سرم را نزدیک چوب ها بردم و آرام گفتم:
خداحافظ عشقم،قرار ما امشب زیر نور ماه ...
دوباره حرکتی دیگر به گوشم رسید....
ادامه دارد...
✍️زیبا حسینی جیرندهی

 

افسونگر
           قسمت 3

......با قلبی پر از تپش های دوست داشتن و عشق،به خانه ی کوچک و کاهگلی مان رسیده بودم،کلید در دستانم بود.حالا درست روبه روی درب چوبی خانه ایستاده بودم.لبهایم را جلو بردم و بی اختیار بر جای جای در خانه و قفل قشنگ و کوچولویش بوسه می زدم.چقدر برای این لحظات،زمان را شماره کرده بودم و برکاغذ های دفترم چوب خط کشیده بودم.حالا خودم را در مقابل کعبه ی آمال و آرزوهایم می دیدم.
در مقابل مکانی که برایم گرانقیمتی ترین گنج ها را نهان داشت.
با دستانی لرزان،قفل در را گشودم،لولای در که برایم زیباترین آهنگ ها را نواخت،
در را برایم گشود.
انگار در بهشت برایم باز شده باشد.نسیمی وزیدن گرفت،و برگ برگ دفتر خاطرات زندگی ام در هوا به رقص در آمدند.انگار در و دیوار خانه وتمام وسایل ساده اش ،از دیدارم شادی می کردند.
از صندوق های چوبی گرفته تا ظرف های مسی و روحی و چراغ و فانوس و ...
خدای من اجاق با خاکسترش ،انگار هنوز داغ بود.
به اتاق مهمانی رفتم. دسته گلی از گلهای وحشی در تنگی بلورین در انتظار نوازش های من بودند.
عطر جانماز مادر بزرگ اشک هایم را جاری ساخت.
قرآن با جلد مخملینش را بوسیدم و زیارتش کردم.
سقف چکه کرده بود و دیوارهای خانه پر از لک و لوک شده بود.
مشغول وارسی خانه بودم که صدایی از پشتِ صندوق چوبی مرا هراسان به آن سمت و سو کشاند.
بی صدا کنار صندوق ماندم.مدت زمان زیادی نگذشته بود که متوجه شدم ماری سیاه،زل زده است چشم در چشم من ،معصومانه مرا می نگرد.نه او تصمیم داشت بخیزد و برود نه من ترسیده بودم و تصمیم به فرار داشتم..
پس شروع کردم برایش با ترانه ای زیبا آواز خواندن.
من می خواندم و او همچنان مرا می نگریست...
آرام تکانی به خود داد و به اصطلاح گامی جلوتر گذاشت...
لحظه ای سکوت کردم و از خواندن دست کشیدم.تا ببینم چه می کند.
گردن خود را بلندتر از قبل بالا کشیده بود. حالا که من سکوت اختیار کرده بودم .انگار اصواتی را از دهان خود خارج می کرد.
دوباره شروع به خواندن کردم.آوازی غمگین و پر از نای و نوا...
لحظه ای از تعجب دهانم باز مانده بود حالا کنار پاهای من روی زمین خاکی خانه ،تمام بدنش را جمع کرد و سرش را روی بدنش گذاشت و چشمانس را بست.
و من همچنان می خواندم...
صدای مادر بود که داشت می گفت:دوباره قدم به این خانه گذاشته ای و دیوانگی هایت گل کرده است.
چشم و دلم روشن. حالا چرا چنین عاشقانه می خوانی؟؟
ساکت شدم و به مار  نگریستم.
سرش را بلند کرده بود و او هم به چشمانم زل زده بود. نگاهمان همانند دو تا عاشق در هم گره خورده بود.چقدر چشمانش زیبا و معصوم بود.نگاهی پر از مهربانی و مظلومیت داشت.
با صدای در ،خیز بر داشت و به سرعت،  پشت صندوق چوبی پنهان شد...
 ...و من با همان آهنگ البته بلندتر و سوزناک تر شروع به خواندن کردم و مثلا  تخلیه وسایل از اتاق....
و برای دوباره دیدن مار در پشت یکی از وسایل خانه لحظه شماری...
ادامه دارد....
✍️زیبا حسینی جیرندهی

 

افسونگر
قسمت 4
.......تازه مار زیبا با آن چشمانِ معصومش در کنار پاهای من، با آهنگی که برایش می خواندم به خواب رفته بود که با صدای بلند مادر خیزید و در پشت صندوق چوبی خود را پنهان کرد.
و من بی توجه به ورود مادر ،همچنان می خواندم.و مشغول جابه جایی اسباب و اثاثیه ی منزل بودم.و طوری وانمود می کردم که صدایت را نشنیده ام و درون خانه همه چیز عادی است.
مادر با عتاب سرزنشم کرد که هنوز هیچ کاری را هم که انجام نداده ای!!
بجنب دیگر...
دیگر هم آواز خواندن را بگذار کنار .
بیل به دوشی ،چاروداری از این گوشه و کنار رد می شود و کم کم توی محل ،چو می افتد دختر فلانی عجب صدایی دارد شده یک پا سوسن و دلکش و قمر و نمی دانم فلان و بهمان خواننده..
خنده ام گرفته بود.
با دقتِ تمام دانه دانه وسایل خانه را به پشت بام که همان حیاط خانه مان می شد می بردم .در عین حال مرتب سرکشی می کردم ببینم مار کجا برای خود پناهگاهی یافته است.
تمام وسایل ریز را خودم تنهایی،به پشت بام جلویی حمل کردم.
مانده بود صندوق های چوبی که یکی جای نان بود و دیگری هم محل نگهداری خشکبار از قند و شکر و چای و....
دلم خیلی شور می زد مبادا متوجه حضور مار در خانه مان شود آنوقت اگر سر سوزنی پی به وجود مار می برد به هر قیمتی که شده بود می بایست ؛با سر و صدا همه را جمع و دستور قتلش را صادر می کرد.
دلم مثل سیر و سرکه می جوشید.
آرام آرام شروع به کشیدن صندوق خشکبار کردم ؛درونش انگار کمی قند و شکر بود.خدا را شکر زیرش نه از مار خبری بود نه از سوراخی که ما در آن خزیده باشد.
خانه از وسایل خالی شده بود .
مادر که از قبل کمی سفید گل را در آب خیسانده بودبا جاروهایی که از کوه های الموت می چیدند.(که به ما آن "ساجه "می گفتیم.)تمام دیوارها را با جاروی آغشته به سفید گل حسابی پوشش داد.
عجب رنگی،عجب بویی،چنان این بو و عطر به جان عاشقم می ریخت که حتی می توانستم طعمش را هم احساس کنم.
دیوار می شد پر از سفیدی پر از پاکی و درخشش...
آنوقت نوبت گلکار زمین شد.تا مادر سر گرم گلکار زمین شد،من می بایست وسایل ریز اتاق دیگر را  خارج می کردم.
مشغول کار بودم و آرام آرام می خواندم.
وجود ما را احساس نمی کردم.
حالا دیگر آفتاب کاملا در آسمان پهن شده بود؛و تلالوهایش از پنجره ی کوچک اتاق به درون سرک کشیده بود.
گردو خاک برخاسته از جابه جایی وسایل در نور آفتاب به وضوح قابل رویت بود.
چقدر من وقت های زیادی را صرف بازی این پدیده ی زیبا می کردم.
اما الان وقت برای این کارها نبود.
 گلکار آن اتاق تمام شده بود.
برای مادر آب ریختم تا دستهایش را بشوید.
و از فلاسکی که زن عمو آماده کرده بود.چای ریختم تا کمی خستگی در کنیم.
مادر به دنبال قند به سر وقت صندوق چوبی که به پشت بام برده بودیم رفت.
که ناگهان فریادش در تمام روستا پیچید.
مادر فریاد می زد خدایا مار مار ...
کمک ....کمک.....
مار بیچاره بی دست و پا، که دست و پای خود را گم کرده بود؛نمی دانست از کجا بگریزد.
نمی دانید که چگونه در کنار مادر زانو زده بودم و التماس می کردم که فریاد نزند و جار و جنجال به پا نکند و مردم را اینجا جمع نکند.
می دانستم محلی ها اگر بدانند در خانه ای مار دیده شده تا نکشند دست بردار نخواهند بود...
اما کار از کار گذشته بود؛مردهایی که در نزدیکی محل ،مشغول کار بودند با بیل و کلنگ سر صحنه حاضر شدند.
من هاج و واج مانده بودم.و بی امان اشک می ریختم. همه می پنداشتند که ترسیده ام برایم آب می آوردند و می پرسیدند که مار از کدام طرف رفته است .اما حرفی ،صدایی،علامتی از دهان من خارج نمی شد.
مادر با صدای بلندی گفت :درون این اتاق.
و با دست اشاره کرد به اتاقی که رختخواب ها منتظر وارسی بودند.
در آن اتاق  اثری از وسایل دیگر نبود غیر از رختخواب ها.
با صدای بلند نالیدم:آه خدای من خدای من..
ادامه دارد......

 

افسونگر
قسمت 5
......با صدای فریادِ کمک خواستن مادر،عده ای از مردان روستا که در آن  نزدیکی ها مشغول به کار بودند با چند نفر از زنان روستا،سراسیمه و آشفته حال به خانه ی ما آمدند.
من از ترس اینکه مبادا ،آنها مار را پیدا و او را بکشند،زار زار می گریستم. بیچاره ها فکر می کردند من از ترسِ دیدن مار شوکه هستم و آنچنان ترسان و لرزان شده ام.یکی دنبال آب بود آن یکی دنبال قندی ،نباتی ،گلابی می گشتند تا به من بخورانند تا بلکه کمی آرام شوم. اما در آن آشفته بازار خانه تکانی کسی چیزی را پیدا نکرد.
مردهای روستا از مادر سراغ مار را گرفتند که از کجا فرار کرده است.مادر هم با دست اشاره به اتاقی کرد که مار بیچاره به آنجا خزیده بود.
نالیدم آه خدای من،به یاد چشمان معصوم و آن نگاه مظلومانه اش افتادم.
شک نداشتم که در لابه لای رختخواب ها خود را از نظرها پنهان کرده است.
ناگهان با فریادِ آنجاست آنجاست ،آنها ببینید!و به طرف باغچه ی کوچک کنار خانه ی ما که از درخت و علف و آت و آشغال جای سوزن انداختن نداشت ،اشاره کردم.
چنان فیلم بازی کرده بودم؛چنان سرو سینه ی خود را کوبیده بودم که همه حتی مادر به طرف باغچه دویدند.
پشت بام خلوت شده بود.مردها در باغچه با احتیاط پی مار می گشتند؛و زنها هم انگار از دور مواظب بودند مار در نرود.
فرصت را غنیمت دیدم،سریع به اتاق دویدم؛خدایا حالا چگونه مار را از رختخواب بیرون بکشم،چگونه به بیرون راهنمایی اش کنم.
ناگهان فکری چون برق از ذهنم گذشت.
جانماز مادر بزرگ را از بیرون آوردم قشنگ جلوی پاهایم بازش کردم ؛اینبار نشستم و شروع کردم به خواندن همان آهنگی که یکی دو ساعت پیش برای مار می خواندم.
این بار بر سوزناکی و عاشقانه خواندم افزودم.
چنان قشنگ می خواندم که اشک هایم هم با خواندنم سرازیر شد؛ناگهان مار آرام آرام از پشتِ انبوه رختخواب به یک قدمی من رسید.باز هم نگاه در نگاه من داشت،و زبانش را مرتب از دهانش بیرون می آورد.من همچنان می خواندم و می گریستم. مار آرام وارد جانماز شد.
از بیرون صدای هیاهوی جمعیت بلند بود.
یکی می گفت آهان آنجاست،آن یکی دیگر بلند بلند فریاد می زد آنها آنها ...آنجاست.
مار در جانماز جا گرفت چون لحظات قبل خود را حسابی جمع کرد و چمبره زد و سرش را روی بدنش گذاشت.
در حالی که می خواندم؛گوشه های بقچه ی جانماز را جمع کرده و آرام گره زدم و بدون ترس جانماز را در پشت بام در جای مناسبی قرار دادم.
ملت از پیدا کردن مار در باغچه خسته شده بودند.و مرتب تکرار می کردند.بی صاحاب در رفت.
زنی غرید.امسال این افسونگر هم خبر مرگش معلوم نیست کدام گوری رفته ...
نیست که بیاید اقلا ،افسون قند را بدهد بَلکَم ،ما در امان باشیم.
کم کم اهالی متفرق شدند.مادر خسته و درمانده و کمی هم پریشان و دل نگران به پشت بام برگشت...
و گفت:من خودم دیدم مار بی صاحاب به درون اتاق رفت،آنوقت تو چه جوری دیدی از آن ور اتاق تا این ور که باغچه هست ؛در عرض چند دقیقه رفته باشد.
آنوقت هیچکس ندید غیرِ تو..؟؟؟.
راستش را بگو باز چه در سر داری؟؟
و با مشت گره کرده به طرفم آمد.من سرم را از ترس و مظلومانه چنان خم کرده بودم و زیر چشمی او را نگاه می کردم که دلش به حالم رحم آمد و از زدنم خودداری کرد.
شروع به ادامه ی کار کردیم.مشغول بیرون آوردن رختخواب ها بودیم که پدر و برادرهایم خبردار شدند و هراسان و نگران به سرکشی ما آمدند.
هر کدام گوشه ای را می گشتند.
داخل صندوق ها،ظرف های مسی آب،همه جا را می گشتند و من در تب و تاب بودم.
صدای تالاپ تلوپ قلبم،باعث شده بود خون به صورتم بدود ؛تمام صورتم مثل خونِ جگر شده بود.
تند تند می گفتم بابام ولش کنید .من خودم دیدم که رفت توی باغچه؛
اما انگار نه انگار.خودم می گفتم و خودم می شنیدم...
بالاخره خسته شدند و دست برداشتند.
این بار من و مادر با هم دیوارهای اتاق را سفید گل زدیم و کف اتاق را گلکار کردیم.
ظهر شده بود.
دستهای مان را شستیم و قصد رفتن به طرف خانه ی عمو را کردیم.
به مادر گفتم شما آرام آرام برو من خود را به تو می رسانم.
ظهر بود و خورشید خرداد ماه تقریبا وسط آسمان،دلبری می کرد.
نسیم خنکی می وزید. و سایه های چند درخت تبریزی که همانند سربازان ارتش ردیف شده بودند. روی پشت بام افتاده بود و با وزش نسیم سایه ها مرتب جا به جا می شدند.
آرام به طرف جانماز رفتم. گره ی گوشه هایش را از هم باز کردم از مار خبری نبود.
همه جا را خوب گشتم؛شروع به خواندن کردم. اما این بار نقشه ام با شکست مواجه شد.
هرچه بیشتر می گشتم و سوزناک تر می خواندم؛بیشتر ناامیدتر می شدم...
نگران و مضطرب راه خانه ی عمو را در پیش گرفتم...
ادامه دارد.........
✍️زیبا حسینی جیرندهی

 

افسونگر
قسمت 6
...هر چه گشتم مار را نیافتم ،بارها و بارها جانماز مادر بزرگ را جستجو کردم ،داخل ظروف مسی مخصوص آوردن آب از چشمه،لابه لای رختخواب ها
....مار را نیافتم که نیافتم...
هوای سر ظهر خرداد ماه بسیار گرم می نمود،خورشید تقریبا در وسط آسمان ایستاده بود و تند و تند بر حرارتش می افزود.
نسیمی نه چندان خنک شاخساران ردیفِ درختان تبریری را که حالا دیگر سایه ای نداشتند را چون گهواره ای می تکاند.
و برگها در زیر تلالؤ رخشان نور خورشید،زیبا به نظر می رسیدند،واقعا زیبا...
خسته و عرق ریزان،برای ناهار راهِ خانه ی عمو را در پیش گرفتم؛هر صدایی مرا به طرفِ خودش می کشاند؛احساسم به من می گفت که مار در میان بوته ها و علفزارها همراه من می آید.
نکند چون داستانی که خوانده بودم ،این مار نیز عاشقم شده باشد.
از اندیشه ام نیشخندی زدم...
به نزدیکی های خانه ی عمو رسیده بودم،
همهمه ای عجیب برپا بود ،همه از مار سخن می گفتند،و هر کس برای کشتنش نقشه ای را عنوان می کرد.
انگار که گنجی را می خواهند بجویند که نقشه می باید...
دست و صورتم را به آب ولرم جوب سپردم،مطمئن بودم که مار هم در حال نوشیدن این آب می باشد.
به محضِ فارغ شدن از شست و شوی دست و صورت،ناگهان چشمم به تلی از هیمه های حیاط عمو افتاد که شب قبل ماری را در آنجا در دل تاریکی شب،زیر نور ماه دیده بودم...
اندیشیدم آیا مار پیدا شده در زیر صندوق خانه مان ،ماری است که من شب گذشته زیر تلی از آت و آشغال یافته بودم؟؟؟ یا نه ؟؟؟
خدایا این دیگر چه داستانی است...
عاشق پیدا نمی شود،اگر هم می شود از نوع مار آنهم نه یکی بلکه دو تا....
به جمع خانواده پیوستم،هر کسی از من می خواست طرح و رنگ مار را برایشان ترسیم کنم؛زن عمو مجددا قندهای افسون شده ی سال گذشته را تند تند دهان ما بچه ها می گذاشت،و سفارش هم می کرد مواظب باشیم که بعضی از مارها زهرشان را پرتاب می کنند.
و غرولندی هم برای افسونگر بیچاره کرد که خبرش معلوم نیست کدام پشت بامی معرکه گرفته است...
آفتاب نیمروزی قدم به آسمان مغرب نهاده بود .از گرمای هوا کاسته شده بود.
و انگشتان نسیم لابه لای برگ ها را نوازش می داد ...
و گوشه ای از پشت بام در سایه سار درختان تبریزی ساکت نشسته بود.
درهای خانه را سر ظهر باز گذاشته بودیم.تا کاملا خشک شود.
دیوارها و گلکار زمین چون کویر داشت ترک بر می داشت.
تقریبا تمام وسایل را بعد از تمیز کردن و شست و شو بر جاهایشان نهادیم.
چند نفر از زنان همسایه با مادر در سایه ی پشت بام چای می نوشیدند و گپ می زدند.
از مار خبری نبود؛البته نه که نبود؛صدایی از او انگار بود،احساسی از او بود؛اما پنهان بود،حالا دیگر ترسیده بود.
برای اینکه مادر و آن چند زن روستا صدایم را نشوند آرام درها را بستم و زیر لب ترانه ی زیبایی را شروع به خواندن کردم..
می خواندم و برای یافتن مار بار دیگر اشیاء و وسایل را وارسی می کردم.
این بار نقشه ی آواز خواندنم با شکست مواجهه شده بود.
در دلم شو و بلوایی را احساس می کردم.
انگار انس و الفتی بین ما بوجود آمده بود.
دلم شورش را می زد.
درها را باز کردم ،حالا دیگر خورشید کاملا در مغرب فرمانروایی می کرد،
و دشتی از شقایق را در سیطره ی فرمانروایش داشت...
به ناگاه چشمم به بقچه ی خالی جانماز مادر بزرگ در گوشه ای از پشت بام افتاد،
که در زیر نور کم فروغ آفتاب مغرب انگار داشت تکان می خورد...
آرام جلوتر و جلوتر رفتم....
گوشه ی چادر نماز را که کنار زدم.....
ادامه دارد.....
✍️زیبا حسینی جیرندهی

 حالا دیگر خورشید آماده می شد تا نرم نرمک به غروبش نزدیک شود.سایه های بلند و ردیف چند درخت تبریزی به پشت بام کاهگلی مان تکیه داده بودند.مادر و چند همسایه چای می خوردند و گپ می زدند.حرف ها هم حول و حوش مار بیچاره بود. از جستن مار در داخل خانه پشیمان شدم .همچنان که چشم در غروب خورشید داشتم.بقچه ی به نظر خالی مادر بزرگ در پشت بام توجهم را به خود جلب کرد.انگار چیزی بقچه را به تکان واداشته بود. بدون اینکه حواس مادر را به طرف خودم جلب کنم .آرام به طرف بقچه ادانه ی مسیر دادم.کنار بقچه به زمین نشستم.با دستانی لرزان دو سر بقچه را از هم گشودم .آه خدای من دوچشم معصوم و محجوب زل زده بودند به چشمان من.در حالی بسیار آرام برایش کلمات ناز و نوازش دهنده را ادا می کردم.دستم را بی اختیار برای لمس و نوازشش به جلو سرش نزدیک کردم. ناگاه مار آرام آرام از آستینم به درون لباسم خیز برداشت و در امتداد دستانم به طرف بالا می خیزید و می رفت.. تنم یخ کرده بود.زبانم به سقف دهانم چسبیده بود.قطره ای آب در دهانم نبود تا قورتش دهم.نفس هایم به شماره افتاده بودند.دستانی قوی راه گلویم را می فشرد و با هر خیزش مار به فشار دستانش می افزود.عرق های سرد از تمام تنم می چکید.عرق ،عرق مرگ بود.

مار بی گناه و معصوم می خیزید و بر دستان برهنه ام به بالا پیش می رفت. نفس هایم به شماره افتاده بود.تنم یخ کرده بود. عرقی سرد از تمام بدنم می چکید. عرق،عرق مرگ بود.بدن مار از خیسی بدنم،لزج و چسبناک به نظر می آمد.نرم نرمک مار به گردنم رسید. ترسم را احساس کرده بود.چون دنبال راهی برای خروج از بدنم می جست.بالاخره از آستین دیگرم به پایین خزید و از تنم خارج شد و به سرعت راهی کوچه شد. تازه نفسم سر جایش آمداز دستان سرد مرگ که گلویم را می فشرد خلاص شده بودم. اصلا نفهمیده بودم که زنان همسایه با مادر کی از پشت بام رفته بودند.حالا دیگر خورشید به خواب رفته بود و صدای گام های شب بر ستگفرش آسمان روستا به گوش می رسید.. صدای بازی و همهمه ی بچه ها در کوچه ها به گوش می رسید .دودی به رنگ مه و ابر هز روزن ها عطر شامی ساده اما خوش بو در فضای روستا طنین اندهز بود و به شب خوشامد می گفت مار به کوچه خزیده بود خورشید حالا در عطری از شقایق و گل سرخ به خواب رفته بود.صدای گام های شب بر سنگفرش آسمان طنین انداز بود.دودی به رنگ ابر و مه از روزن خانه ها رقص کنان به آسمان شب می پیوست. و بوی خوش غذایی ساده را به گوش مردهای خسته از کار می رساند. صدای همهمه و شادی بچه ها در کوچه ها غوغایی به پا کرده بود.و اشک از چشمانم جاری بود.چون تابستانی پر از خاطره ای را بار دیگر پیش رو داشتم.آن هم با ماری که تازه به زندگی ام وارد شده بود و انتظار افسونگری را که وسوسه ی دیدن و ورد خواندش لحظه ای دست از سرم بر نمی داشت. مادر فانوس به دست به پیش می رفت و مت هم به دنبالش راهی خانه ی عمو شدیم .به امید که مار را آنجا در حیاط خانه ی عمو. بیابم ادامه دارد.....

**********************************************************************************

قلبم پر از باور شنیدن صدای گام های توست..
تو با خنده های مستانه ی طلوع صبح...
با آواز بی صدای هر تلالؤ خورشید...
با خیسی بالهای خیال انگیز مه در رقص باد...
با لبخندی که پر از گل های نسترن است ...
خواهی آمد...
و مرا از کوچه آواز خواهی داد....
با صدایی که پر از ترنم  باران است..
پنجره پر از خنده می شود و...
کوچه غرق همهمه ی بهار نارنج ها....
پرندگان آواز خوان باغ سرودی از عشق را زمزمه می کنند..
و خانه ام آویخته به چلچراغ هزار ستاره می شود...
و رنگین کمانی در آستانه ی در خواهد شکفت...
چشم های من با نگاه گرم تو...
پر از پرواز نور خواهند شد...
و قلبم به شوق دیدار تو گل های دوست داشتن تو را به زیر پاهایت پرپر خواهد کرد...
باز در من شعرها متولد خواهد شد...
غنچه های لبخندم گل خواهند داد...
هر نگاهت....
تارو پودی از عشق  را باز در دلم خواهد بافت...
باز با تو همقدم خواهم شد.
باز از غنچه به گل...
از شعر و ترانه به غزل...
باز از سکوت تا فریاد...
باز از تو به تو...
از تو باز به تو....
✍️زیبا حسینی جیرندهی

****************************************************************************

افسونگر
قسمت 8
....شب تازه گام در آسمان روستا گذاشته بود؛و سکوتی بسیار زیبا و خیال انگیز مهمان شب بود؛نسیمی خنک از البرز گیسوان درختان را به رقصی زیبا نشانده بود.
ستاره ی رویاهایم،زهره این اولین مهمان آسمان شب،منتظر خلوتی بود تا با او به راز و نیاز بنشینم...
ماه هنوز گام بر شب و تنهایی اش نگذاشته بود.صدای پارس سگان روستا،و زوزه ی شغالی و یا ناله ی روباهی از دوردستان صداهایی بودند که سربه سر سکوت می گذاشتند.
فانوسی که به دست مادر بود؛نیمه ی راه خاموش شد؛و مادر سرِ غرغر را برداشت که سر به هوا بودن هم اندازه دارد.دیگر باید برایت خواستگار بیاید،هنوز یاد نگرفته ای هر غروب به غروب باید فانوس و چراغ را مالامال نفت کنی؟؟
من در حالی که از تاریکی و صدای شاخ و بال درختان می ترسیدم و خودم را سفت به او چسبانده بودم با بغض گفتم :مادر من فقط 15 سال دارم و هنوز خاطراتم را تمام نکرده ام.
مادر غرید، آخرِ تو و آن خاطرات و آن خیالات تو باشد.می ترسم دیوانه شوی و مردم محل ما را دستگاه کنند.
کورمال کورمال به حیاط خانه ی عمو رسیدیم.
صدای آبشار جوی کوچکی که آبش را از بلندی پرواز داده بود با همهمه ی صدای باد که در شاخساران می تنید آمیخته می شد.قطرات آب در اطراف به پرواز بودند.و به سر و صورت ما می پاشیدند.چون قطرات باران...
مادر رفته بود و من محو آواز آبشار بودم و از نوازش قطرات آب بر صورتم غرق عشق و لذت...
همراه با آبشار شروع به خواندن کردم...
صدای آبشار آهنگ بود و صدای من آواز..
مدت زمان زیادی از اجرای آن سمفونی نگذشته بود که خیزش ماری را  بر پاهای خود احساس کردم .اینبار بی واهمه به خواندنم ادامه دادم.مار به حرکت خود ادامه داد و خود را به گردن من رساند.آرام خود را به ایوان خانه ی عمو رساندم.فانوسی در ایوان خانه کورسو می زد.زیر نور کم فروغش نگاهی به مار انداختم.
اینبار وحشت زده میخکوب زمین شدم.ماری پر از خط و خال قهوه ای و بسیار درشت و طویل..
سر را بر شانه هایم گذاشته بود و بی خیال و ساکت با موسیقی من چرت می زد.
خدای من ...
ماری دیگر را با آوازم افسون کرده ام...
صدای همهمه ی عمو و پدر از کوچه باغ برخاست.
باید کاری می کردم.آرام دست بردم و گردن مار را در دستانم گرفتم و از گردنم جدایش ساختم و در زیر نور فانوس به تماشایش پرداختم.می توانستم دنیایی از التماس و تمنا را در نگاهش بخوانم.بدون اینکه بترسم بر سرش بوسه ای زدم و او را چون کودکی در آغوش گرفتم.و ثانیه ای بعد او را در نزدیکی های همان هیمه های تلمبار شده رهایش کردم.هیچ میل و انگیزه ای  به رفتن نداشت.چرا به داخل خانه نمی روی؟؟هنوز نیامده الموت شروع کردی به شبگردی...
این  صدای پدر بود که مرا مخاطب قرار داده بود؛
صدای خزیدن مار را بر علفهای نرم می شنیدم...
عمو که به ایوان رسید بلند فریاد زد افسونگر امروز دهِ پایین بود....
ادامه دارد.....
✍️زیبا حسینی جیرندهی

افسونگر
قسمت 9
.......عمو به ایوان که رسید بلند فریاد زد افسونگر امروز دهِ پایین بود.یَحتمِل فردا تا پس فردا اینجا ،معرکه خواهد گرفت .بچه ها به شنیدن حرف عمو،با جیغ و شیون و فریاد از درون خانه به ایوان جستند.عمو رو به بچه ها کرد و گفت:البته بیشتر روی سخنش  به من بود ،به علت بارش کم باران، امسال مارها به جوی ها نزدیک تر شده اند.مواظب باشید.تا قند افسون را بخورید و خیالتان راحت شود.زن عمو از داخل خانه بلند فریاد زد.یک مار به چه بزرگی و کلفتی که دارای خالهای درشت قهوه ای بود چند باری توی این آت و آشغال های حیاط دیده شده است.
بچه ها با شنیدن این حرف چون فنر از جا پریدند.یکی دنبال چراغ زنبوری به داخل خانه رفت.آن دیگری به دنبال دست چوب خودمی گشت .یکی دیگر فانوس به دست به دنبال کلوشهای خود می گشت.
خدای من ،انگار قضیه بسیار جدی است.پدرم چراغ زنبوری را بالا نگاه داشته بود و عمو با بیل هیمه ها را یکی یکی جابجا می کرد .
بچه ها آنها را دوره کرده بودند و با هیجان نظاره گر بودند تا مار را یافته و اعدامش کنند.
قلبم از درد داشت مچاله می شد.انگار آخرین نفس های عمرم را می کشیدم.چشمان مظلوم مار لحظه ای از دیدگانم دور نمی شد.آن چشمان گرد و آن نگاه معصومش.
فریاد زدم شما مگر مسلمان نیستید،آخر کسی شب مار می کشد.بخدا از جفتش بترسید.بعد با قدرتی که تا به حال در خودم ندیده بودم.یکی یکی بچه ها را به کناری هول می دادم.
عمو و بابا در جوابم گفتند:به تو که اگر باشد ،باید مارها را بیاوریم و درخانه نگهداری کنیم.
وبه کارشان ادامه می دادند.
به گریه افتادم و با خواهش گاهی پدر را می کشیدم و گاهی عمو را .
عمو ملاحظه مرا می کرد اما پدر بی اعتنا به من چند باری سرم داد هم زد.
به گریه افتاده بودم .که برادرم داد زد .بابا ،عمو آنها ،آنجاست..
چاره ای به جز خواندن نداشتم.یک آهنگ بسیار غم انگیز را با صدای زیر شروع به خواندن کردم.دورتر از همه ایستاده بودم.
دقایقی بعد ،مار را روی پاهای خود احساس کردم.خم شدم آرام با دستانم مار را بلند کرده و در آغوش گرفتم.قلبش چون قلب یک پرنده ی در بند افتاده تند تندمی زد.ترس از نگاهش می بارید.
فریاد وا حسینای افراد خانواده تمام روستا را گرفته بود.مادر به سر و کله ی خودمی زد.هیچکس دیگر از جایش جنب هم نمی خورد نفس در سینه هایشان انگار محکوم به حبسی ابدی شده بود.
با جیغ و داد افراد خانواده،عده ای از ساکنین روستا به جمع ما پیوسته بودند.
هر کس مرا که ماری را در آغوش داشتم نگاه می کرد.بسم الله می گفت و استغفرالله می فرستاد .زنان بر سر و سینه ی خود می زدند.
کسی در میان جمع فریاد زد:این دختر شاید با اجنه ها در ارتباط است.همه مرا لعن و نفرین می کردند و می گفتند این علامت خوبی نیست.این شگون ندارد.
مار خود را در آغوشم جمع کرده بود و با ایمان به من آرام گرفته بود.
پدر فریاد زد بلایی بر سرت بیاورم که داستانها تعریف کنند.
مادر با گریه ادامه داد: پس مار بالاخانه را هم تو فراری دادی .ای جوان بمیری که آبروی ما را می بری.
جمعیت به طرفم حمله ور شدند،فریاد زدم اگر قدمی دیگر بردارید ،مار را به طرف شماها پرتاب خواهم کرد.ازدحام پا پس کشیدند.
ادامه دادم دنبالم نیایید وگرنه هرچه دیدید از چشم خودتان دیدید.
حالا دیگر ماه در آسمان بالا آمده بود.و با لبخند مرا تحسین می کرد؛زیر نور کم فروغ ماه راه باغی را در پیش گرفتم .
و مار را با چند بوسه زیر درختی در میان بوته ها آرام رها کردم.مار خیزید و در میان علفزارها پنهان شد.
وقتی به حیاط عمو رسیدم؛همه داشتند پدر و مادرم را نصیحت و سرزنش می کردند.
خود را آماده ی یک دل سیر کتک و فحش خوردن کرده بودم.
خودم را به دستان هنرمند مادر سپردم تا با ویشگون های محکمش،گوشت تنم را ناز و نوازش دهد.پدر اما،دود سیاه شده بود.گاه گداری می رفت حمله کند اما عمو او را می گرفت.
بچه ها حسرت شجاعت مرا می خوردند.صدایشان در نمی آمد.حنجره هایشان را دریده بودند.و با تحسین مرا می نگریستند .از من فاصله می گرفتند از من ترس و واهمه داشتند.انگار جزام گرفته باشم.
جمعیت غرولند کنان متفرق شدند و برای من خط و نشان می کشیدند.
سپیده که سر زد با صدای اولین قوقولی قوقوی خروسان محل،خواستم از جایم بلند شوم دیدم که تمام جانم درد می کند.از ضربات مشت و ویشکون مادر...
تا سر جایم نشستم،مادر برای اینکه بقیه را بیدار نکند،آرام گفت:بگیر بتمرگ،نگذار سر جدت پاهای تو را به این دیوار میخ کنما.ببین من چی گفتم.بعد هولم داد توی جایم و لحاف را بر سرم کشید.
بهتر دیدم فعلا لجبازی را کنار بگذارم....
ادامه دارد....
✍️زیبا حسینی جیرندهی

 

افسونگر
قسمت 10

.....نور مه آلودی که از پنجره به درون اتاق سرک کشیده بود،خبر می داد که صبح شده است.برای بیرون رفتن و سروقت مار رفتن،نمازخواندن را بهانه کردم.
مادر مرا به یاد تمسخر گرفت و گفت:واقعا که رویت چه قدر زیاد است. دختر حیا کن.ما که تا به امروز نماز خواندن تو را والله ندیده ایم.بیا دست از این کارهایت بردار. فردا روزگاری هیچ کسی حاضر نمی شود که یک دیوانه و خل و چلی مثل تو زنش شود.بنشین تماشا کن و ببین امروز تو یک الف بچه چه قیل و قالی که در این محل راه نیانداخته ای...
کار دیشب تو مثل باد در روستاهای اطراف پیچیده،آفتاب نزده،برای تماشای جادوگری تو قطار می شوند.
بچه ها غرعر کردند که ساکت شوید. ما می خواهیم بخوابیم.
دوباره سر بر بالش گذاشتم و به روزی که در پیش داشتم اندیشیدم .
انگار خوابم برده بود.با سر و صداهای درهم و برهمی از خواب پریدم.
خدای من ،مثل اینکه خواب افتاده بودم.
آفتاب به قسمت کوچکی از اتاق جلوه ای خاص بخشیده بود.
از جایم برخاستم.به محض اینکه به اتاق دیگر خانه قدم گذاشتم.با ازدحامی از زنان روستا رو به رو شدم.زیرلب زمزمه کردم،خدایا امروز را به خیر و خوشی بگذران.
چند زن تا مرا دیدند.صلوات فرستادند و گفتند،تو نَظَر کرده ای نَظَر کرده.
یکی التماس می کرد که کمرم از درد ،دارد جدا می شود.تو را بخدا بیا کمی کمرم را مالش بده.آن دیگری می گفت:تو را سر جدت،فاطمه ی زهرا قسم،دستی سرِ این بچه بکش شاید بتواند حرف بزند و........
داشتم از تعجب شاخ در می آوردم.دیشب همه قصد جانم را کرده بودند. امروز ما شده ایم امامزاده و می توانیم شفا بدهیم.
نگاهی گذرا به صورت مادر انداختم.شادی و سرور از سر و صورت مادر نمایان بود.حالا مادر به وجودم نه تنها در خجالت و سرافکندگی نبود بلکه افتخار هم می کرد.
زنی بلند شد و مرا بغل کرد و شروع کرد به بوسیدنم.و تند تند می پرسید.چه می خوانی و چه کار می کنی که مارها را افسون می کنی؟؟
دیگری در پاسخش گفت :این دیگر چه سوالی است.او کاری نمی کند.او نَظَرکرده است.مارها او را می شناسند.
مادر با سر و چشم و ابرو اشاره می داد که یعنی هر چه می گویند اطاعت کن.سرش را بمال.پایش را دست بکش.
دلم برایشان می سوخت.برای سادگی شان برای باورهایشان .دوست نداشتم گولشان بزنم.
با صدای بلند گفتم:من نه نظر کرده ام نه امام و امامزاده،من فقط دلم برای حیوانات می سوزد ،همین.
مار هم چون زنبور اگر کارش نداشته باشی ،کاری به تو ندارد.
او برای دفاع از خود مجبور است نیش بزند.
مار بیچاره دیشب برای حفظ جانش به من پناه آورد.من هم پناهش شدم و جانش را نجات دادم.شما را خدا این بساط را جمع کنید.
حالا همه هی استغفرالله می فرستادند.
دختر جان بس است کفر نگو..
گفتم کفر کشتن مارهای بیگناه است.نه حرفهای من .
اما،متاسفانه هیچکدام حرفهای همدیگر را نمی فهمیدیم.
توی حیاط عمو غلغله ای برپا شده بود.
دختر عمویم نفس نفس زنان و با گریه وارد اتاق شد و هراسان گفت :
افسونگر ....افسونگر و عده ای دیگر دارند می آیند تا ترا با خود ببرند...
می گویند طلسم شده ای و می خواهند ترا ....زبانش بند آمده بود.... می خواهند ترا با خود به دیوانه خانه ببرند...
دوباره صدای فریاد و شیون و سر و سینه زدن جمعیت بخصوص مادر بلند شد....
ادامه دارد.....
✍️زیبا حسینی جیرندهی

افسونگر
قسمت 11 و پایان

...توی حیاط عمو غلغله ای برپا شده بود.
دختر عمویم نفس نفس زنان وارد اتاق شد و گفت :افسونگر ...افسونگر دارد می آید اینجا....
می گویند تو دیوانه شده ای و تو را ....
و تو را...زبانش از ترس بند آمده بود.
تو را می خواهند ببرند دیوانه خانه...
مادر دوباره شروع به ناله و نفرین من کرد و شروع به زدن اعضا و بدن خود.
زنی فرباد زد دیوانه خودشان هستند.مگر کسی به سادات ،دیوانه خطاب می کند.آن هم این نازنین نظر کرده....
طرفهای عصر بود،تقریبا تمامی ساکنین روستا در باغِ بزرگی که در نزدیکی محل بود، عده ای گوش تا گوش ایستاده و برخی دیگر بر علفزار نشسته بودند.
تلالؤهای زرد رنگ خورشید،از پشت درختان سعی در تماشای این معرکه داشتند.نسیم و باد نیز انگار نمی خواستند از این قافله عقب باشند.
 باد شاخ و بال درختان را به رقص وامی داشت.و با هر رقص برگ ،تلالوهای رنگین خورشید نیز جابجا می شدند.
من به دستور افسونگر کنارش جای گرفتم.
یک قوطی بزرگ پر از قند ،کنارِ دستش بود.
و دو جعبه ی کوچک که درون هر کدام از آنها دو عدد مار بود.
نفس ها در سینه حبس بود.جز صدای نفسهای باد که باعث رقص برگها و سرشاخه های درختان بود،صدای دیگری شنیده نمی شد.
نوزادن و کودکان نیز اوضاع را درک می کردند.
افسونگر گفت شروع کن...
تمام احساسات زیبای دوست داشتنِ دیگران ،بخصوص حیوانات را در خودم جمع کردم.شده بودم گلوله ای آتش،که خدا را شکر فصل خرمن نبود وگرنه ،خرمنی را به آتش می کشیدم.
شروع به خواندن آوازی بسیار ملایم کردم ،گاهی زیر می خواندم و گاهی بم،با هزار عشوه و ناز ،سوزناک و غم انگیز.ترانه ام بوی شعری عاشقانه را می داد .
مارهای درون جعبه به تلاطم افتاده بودند.خود را به در و دیوار جعبه می زدند...
افسونگر به ناچار درِ جعبه ها را باز کرد و
افسونگر به ناچار درِ جعبه را باز کرد.مارها خرامان خرامان به من نزدیک  و از دست و گردن من آویزان  شدند.
من می خواندم و انگار هر چه مار در روستا و باغاتش بود به طرفم گسیل شده بودند.
من نشسته در وسط باغ و مارها از سر و کولم بالا می رفتند.
من با زبان مارها آشنا شده بودم.مهربانی و محبت...
با صدای بلند فریاد زدم :ببینید من با زبان مهربانی و شعر و آهنگ مارها را افسون خود کرده ام.
بهتر نیست با همین زبان خود،با آهنگ مهربانی و دوستی و عشق،همه همدیگر را افسون کنیم؟؟؟
با زبان شعر و سرود و ترانه با هم حرف بزنیم.
همدیگر را دشمن نشماریم تا از همدیگر ترسی به دل نداشته باشیم.
تا هر لحظه گمان نکنیم نیشی از طرف دیگران جانمان را نشانه می رود.
گفتار و زبان شیرین چه ضرری دارد که زبان را به تلخی آلوده کرده و نیش به هم می زنیم.
بلند بلند از عشق و مهربانی و افسون حرف می زدم ناگهان تماس آب سردی را با صورتم احساس کردم..
چشمانم را که باز کردم مادر با ظرفِ آبی با چشمانی اشکبار مرتب  بر سر و صورتم آب می پاشید...
عجب رویای شیرینی بود...
پایان
✍️زیبا حسینی جیرندهی

*************************************************************************************

تقدیم با عشق به سایت الموت من..

ساعتی با الموت من...

عشق با سر انگشتان خود،در قلبم ضرب آهنگ می نواخت..
و آسمان با ترانه های دلتنگی ام گاه گاهی می گریست...
  خورشید از سایه ی ابری گریخت و رفت تا در حوضی از شقایق وضو بگیرد...
و در دوردستان افق،رنگین کمان، نقشی از رنگ های خورشید را نشاند...
من سرمست از عطر آویشن و گل پونه ها بودم..
مستِ ترنم بارانی که با باد در رقص بود...
من نیز با علفزارها و پونه های وحشی رقصیدم...
هوا هوای عاشقی بود و دلدادگی...
بی دغدغه و فارغ از هر چه دلتنگی...
تنهایی ،واژه ای غریب و ناآشنا آمد..
از خاک وطن ،زیباترین عاشقانه ها را  می شود نوشت..
از "الموت من"،شورانگیزترین شعرها را می توان سرود...
با الموت من قشنگ ترین خاطره ها زاده می شوند
ای سرزمین من...
ای گلعذار من...
ای جانِ جانِ من ...
جانان من تویی...
✍️ زیبا حسینی جیرندهی

 
آیا شما با حذف کلمات شرقی و غربی ازکلمه الموت شرقی و الموت غربی موافق هستید؟





نام کاربری :

کلمه عبور :

:: عضویت در باشگاه هواداران






مشاهده تصاوير ارسالي کاربران(گالري تصاوير)

ضرب المثل هاي الموتي

روستاهاي الموت

گويشهاي الموتي

ارسال نظرات

 
       

:: برگ نخست      :: درباره الموت      :: اخبار  الموت      :: وب گردی     :: گردشگری      :: ارتباط با ما

     

تمامــی حقـــوق این وب سایــت متعلــق اســت بــه سایت الموت من و برای این گروه محفوظ است


طراحی سایت توسط پارس فناوران