۱۳۹۶ سه شنبه ۳۱ مرداد | Tuesday 22 August 2017
 
   

هم ولایتی عزیز چنانچه اطلاعات یا تصاویری از این روستا در اختیار دارید جهت پر بارتر شدن این پنل برایمان ارسال نمایید.

جهت ارسال کلیک کنید

 

یارفی

تقدیم به دوستداران دکتر شهروزی (نوشته : جعفر نصیری شهرکی)

       شنیدن نام روستا های جدید برایم تازگی نداشت. چرا که دریافته بودم هر جا از دور تعدادی درخت و کمی سبزه دیده شود ، یقینا پشت درخت ها روستایی نشسته است.

دوربین بدست که شدم، کشف روستا های جدید، برایم هیجان لذت بخشی به همراه آورد.برای همین سال ها رفتم و رفتم تا از پس کوه ها و تپه ها، روستا ها را یکی پس از دیگری پیدا کنم.کوچک و بزرگ، پایین یا بالا فرقی نداشت.دیدن یک باره اش برایم زیبا بود. حسش چیزی شبیه به دیدن دریاچه اوان برای نخستین بار بود. ذوق می کردم از اینکه الموتی ام. مانند خانی که از دیدن مایملک خود به شوق می آید! این نهایت عشق من به زاد گاهم بود. دیگر با صراحت خاطر می گفتم: الموت نام یک روستا نیست. الموت نام سرزمین بزرگی است با بیش از دویست روستا، که شنوندگان هم اغلب متحیر می ماندند.

«یارفی» اما روستای کوچکی بود که هیچ گاه از نزدیک ندیدمش. روستایی با چند خانه ی کوچک گلی، در کنار رود زیبایی که از وناش می آید و به الموت رود می ریزد.جایی در بالا دست کوشک دشت، همان جا که زهرا شجاعی روی کف خاک آلود جاده اش، کنار دختر ها و زن ها نشست تا به آن ها  نز دیکتر باشد!

 یارفی اما روستای کوچکی بود که تنها یک بار آن هم خیلی کوتاه از پنجره ی هلی کوپتر دیدمش. خیلی تلاش کردم پیدایش کنم.کنار دستم مسعود امامی نشسته بود. گفتم پیدایش کردم. استاندار شهید قزوین گفت : آقای شهرکی میان این همه روستا چه پیدا کرده ای؟ گفتم : یارفی را. گفت: یا رفی چه هست؟ گفتم ان روستای یارفی است.  روستای دکتر شهروزی، عضو شورای شهر. از من پرسید کدام یکیشان است؟ اما دیر شده بود. هلی کوپتر به دره ای دیگر  پیچیده بود.

 یا رفی روستای کوچکی بود با خانه های کوچک گلی، جایی کنار رودی زیبا. یقینا با بهاری دلنشین و زمستان هایی پر از سکوت رویایی . حالا پس از این همه سال برایم باور این نکته کمی سخت است که از چنین روستای کوچکی، مردی بزرگ بر خاسته باشد. یادم آمد که پدرم از پدرش گفته بود، از بزرگی اش و ازنزدیکی اش با پدر بزرگم.

 نخستین بار در میان بیل برد های تبلیغاتی شورای شهر قزوین دیدمش. عکس هایی که او را در حال سخنرانی نشان می داد. به اشتباه تصور کردم که مثل خیلی ها فیگور تبلیغاتی گرفته است. اما شعار متفاوت تبلیغی اش برایم جالب آمد( بدون شناخت رای ندهید حتی به دکتر سید علی شهروزی)

 پایش که به شورا رسید، دیدمش. او البته مرا می شناخت. به گرمی در آغوشم کشید. صدای رسایش، قامت بلندش و تسلطی که در روابط سیاسی و اجتماعی داشت، برایم تحسین بر انگیز بود. بعد ها کتاب هایش را خواندم. داستان هایی از دره ی الموت با عکس هایی از من، که خودم نداده بودمشان! البته به دلیل کاملا تخصصی و هنری. "که کتاب داستان، کتاب  داستان است و عکس، حتماَ برداشت خواننده را به عینیتی محدود بدل می کند. و این به زیان نویسنده و خواننده است!" اما  بعد ها خیلی ها و خودش از من تشکر کردند. برای عکس هایی که از روی آلبوم بنیاد ایران شناسی کپی شده بود. آن هم با کیفیتی نا مناسب! هر چه بود الموتی ها پذیرفته بودند. البته اگر می دانستم که او کار خودش را خواهد کرد،اصل عکس ها را و شاید عکس  های تازه تری از الموت در اختیارش می نهادم. در هر صورت سید بود و ثابت قدم در تصمیمی که می گرفت. همیشه همین طور بود.

  فرزند یارفی پزشکی حاذق بود با صدایی رسا و سخندانی کم نظیر. اهل صحبت و سواد و  بیانی شیوا که مخاطبین را جذب می کرد. پزشک یا رفی با من انگار فامیل بود. روزی که برای پیگیری مشکلات سینمای جوانان قزوین (البته با خیالی خوش!) میهمان شورای شهر قزوین بودم، در دفاع از من گفت : من جعفر آقا را می شناسم. کمکش کنید تا ساختمان سینمای جوان را بسازد. در همان جلسه بود که وقتی عدم باور اعضای شورای شهر را در حمایت از حرکت های فرهنگی دید، گفت: جعفر خان می ترسم مو هایت سفید شود و تو به ساختمان سینمای جوان نرسی! راست می گفت ! امروز  پس از گذشت سیزده سال از آن روز، هنوز سینمای جوان ساختمان ندارد!

 پزشک یا رفی اما سال هادر روستاهای تلاتر، قسطین، اکوجان، فشک و رشکین خدمت کرده بود. طرح خدمتش را در درمانگاه تلا تر گذرانده بود. روزی که برای تهیه گزارش از سیل روح آباد رفته بودیم، دیدمش. میان مردم بود. گویی آن جا یارفی است. مردم را دیدم که چقدر برایش احترام قائل بودند و او همه را به نام می شناخت. حال یک یکشان را می پرسید و سراغ غایبین را می گرفت. پزشک یا رفی را دوست دارم نه به خاطر سیا سی بودنش، چرا که مرا باهیچ خط و نشان سیاسی، میانه ای نیست. پزشک یا رفی را دوست دارم برای مهربانی اش با مردم، برای صراحت لهجه اش. پزشک با سواد یا رفی خطیبی توانا در عرصه ی فرهنگ، هنر، حقوق و فلسفه است. او نیز از زمره ی فرزندانی است که الموت برای داشتنش  به خود می بالد. یا رفی را دوست دارم نه به خاطر خانه های گلی زیبایش و نه به خاطر بهار دلنشین و زمستان های رویایی اش. برای اینکه زادگاه سید علی است. نام زاد گاه پدر سید علی شهروزی برایم با احترام خاصی همراه است. چرا که پدرم هرگز اهل مبالغه  نبود. وقتی گفته بود: پدر دکتر شهروزی مرد بزرگی بوده است، یقینا چنین بوده است.

 
آیا شما با حذف کلمات شرقی و غربی ازکلمه الموت شرقی و الموت غربی موافق هستید؟





نام کاربری :

کلمه عبور :

:: عضویت در باشگاه هواداران






مشاهده تصاوير ارسالي کاربران(گالري تصاوير)

ضرب المثل هاي الموتي

روستاهاي الموت

گويشهاي الموتي

ارسال نظرات

 
       

:: برگ نخست      :: درباره الموت      :: اخبار  الموت      :: وب گردی     :: گردشگری      :: ارتباط با ما

     

تمامــی حقـــوق این وب سایــت متعلــق اســت بــه سایت الموت من و برای این گروه محفوظ است


طراحی سایت توسط پارس فناوران